انجمن های پرسش و پاسخ متافیزیک
سوال بپرسید – جواب بدید – جایزه بگیرید!
————————————————–
انجمن های پرسش و پاسخ متافیزیک علی لند بستر مناسبی برای علاقه مندان به متافیزیک میباشد که از طریق آن میتوانند به جواب سوالات متافیزیکی خود برسند!
————————————————–
جهت شروع فعالیت در انجمن ها کلیک کنید!

خاطره ماورایی موکلی که همیشه همراهم بود!

خاطره ماورایی ارسال شده به علی لند توسط: محدثه

سلام اقای لند ازتون میخوام اگه خاطرمو خوندین وچیزی فهمیدین که چی بوده بهم اطلاع بدین.. من سال چهارم دبستان بابچه های کلاس دوگروه شده بودیم داستان ازاونجایی شروع شد که من سرگروه گروه دوم بودم وهمیشه بخاطراینکه هنگام بازی ومسابقه گروه من شکست میخوردن خیلی ناراحت میشدم وگریه میکردم تا اینکه یه روزدوباره گروهم شکست خوردهنگام بازی ومن گریه کنان رفتم سرکلاسم همه بچه ها بیرون بودن وکسی داخل نبودناگهان یه صدایی اومد حسش کردم که کجاواستاده اما تصویری نبودبعدبهم گفت گریه نکن من کمکت میکنم خلاصه منم ازاونروز به بعد گوش به فرمانش شدم اون بهم میگفت کی چیکارکنه منم به بچه هامیگفتم و واقعا هم پیروز میشدیم دیگه اصلا شکست نخوردیم وطبق حرفای اون عمل میکردیم داستان طوری شدکه برای نمازخودن خیلی بهم گیر میدادیادمه موقع اذان بود ومن داشتم روبرفا سرسره بازی میکردم بهم گفت الان اذانه برو نمازتو بخون منم گفتم بعدا میرم گفت نه الان وگرنه یه بلایی سرت میاد منم گفتم اگه راست میگی کو انجام بده ببینم ودرکمال ناباوری هنگام سرسره بازی روبرف پام خورد به سنگ وافتادم روسگمون بعدم بهم گفت خودت خواستی منم ترسیدم وفوری رفتم نماز خوندم جریانوخوانوادم فهمیدن طوری که مامان بزرگم میخواست بره برا داییم خواستگاری اول ازمن میپرسید میشه یانه یاطرف چطوریه یادمه یه باربهش گفتم مامان بزرگ اینی که میخوای بری خواستگاری اهل تسنن هست و وقتی که رفتن واقعا هم اهل تسنن بودن دیگه ولم نمیکردن اطرافیانم یه بار تومدرسه بچه ها جریانوبرای معلم ادبیاتم گفتن اون سال من اول راهنمایی بودم معلمم گفت اگه راست میگی بهش بگو اسم پدرمن چیه منم پرسیدم وگفتم میگه اسم پیامبره ومعلمم باناباوری گفت اره اسم پدرم محمده وبعددستمو گرفت وبردتو دفتر پیش بقیه معلما اوناهم یکی پرسیدپدرم بپرس کجاس اونم بهم گفت مرده من نمیدونستم بگم مرده یانه شاید دروغ گفته باشه ولی وقتی گفتم معلمم زد زیرگریه وگفت درسته خلاصه من از ادمای اطرافم و حرفاشون ترسیده بودم ازاینکه بهم به یه چشم دیگه نگاه کنن ازآیندم خلاصه باهاش دعوا کردم گفتم برو ودیگه هم نیا هرچی هم التماست کردم نیا اخه همیشه دعوامیکردیم ولی بازمیومد من نمی دیدمش فقط حس میکردم کجا واستاده گاهی فکر میکردم شناوره خلاصه دیگه رفت وهیچوقت نیومد الان۲۲سالمه خیلی سعی کردم برش گردونم ولی دیگه نیومد…

مطالب مرتبط

۵ دیدگاه. ترک جدید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Fill out this field
Fill out this field
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.

چهار × 1 =