امام خامنه ای
پکیج کامل آموزش نیروی چی علی لند
پکیج آموزشی ابر استاد متافیزیک علی لند

ماجرای جنی بالای درخت

اینستاگرام علی لند
انجمن های گفتگوی متافیزیک
کانال تلگرام علی لند

(خاطره ماورایی ارسال شده به علی لند توسط: خانم مبینا)

با سلام ✾ شب هنگام بود و همگی دور هم گرم گفت و گو و خنده بودیم ،این بار را برعکس همیشه تا صبح بیدار ماندیم ،چون رفته بودیم خانه ی پدر بزرگم و خاله ام که ازدواج کرده و به تازگی صاحب فرزند شده بود به جمعمان پیوسته …صبح شد و ما تازه میخواستیم بخوابیم در آن هنگام مادر بزرگم رفت و پدر بزرگم را بیدار کرد برای اینکه سر کار برود اما او نرفت چون تازه میخواست بخوابه و تمام شب رو از خندها و سروصداهایمان نخوابیده بود …خلاصه خاله ی مجردم گفت درد عجیبی کتف هایم را گرفت احساس میکنم به هم دوخته شدن مامانم نیز کتف هاشو ماساژ داد اما در آن حین انگار که خالم میخواست چیزی به مادرم بگویید اما نمیتوانست گویی به مامانم میگفت که از ماساژ دست بکشد و کنار برود اما نمیتوانست …یهو خالم با تمام قدرت محکم بر زمین کوبیده شد⦅ دراز کشید ⦆ رنگ چهرش تغییر کرد و با چشان قرمز گفته های عجیبی را به زبان میاورد ….همگی خشکمان زده بود آنگاه از انگشت پایش تا سرش به طرز عجیبی ارتعاش داشت سریع و تند تکان میخورد…صدایش مردانه شده بود من که از ترس از اتاق خارج شدم …

مادر بزرگم …پدر بزرگم را بیدار کرد و صداهای عجیبی که از خالم میامد همه چی را برای پدر بزرگم شرح داده بود…او نیز با خواندن چند سوره از قرآن و صلوات حال خاله ام را خوبتر کرد اما این را بگوییم که در حین خواندن قران خاله ام صداییش بالاتر و بالاتر میرفت…همه چی که به حالت اول برگشت ،سوال های زیادی از خالم پرسیدیم او گفت اول دو جوان بسیار بسیار بسیار زیبا دیدم با چشان رنگی و موهای زرد و…اولی پسر بچه و دیگری مردی بلند قامت اما با گفتن بسم الله تبدیل به دو شخص وحشتناک شدند دهانی خونی…چشانی ترسناک ،صورتی سیااااااه…آنها بدنم را از داخل خراش میدادند و در نهایت در هنگام تلاوت قرآن به سختی خارج شدند ⟦گفته های خاله ام⟧ من بعد از شنیدن این همه گفته ها به بیرون رفتم تا نفسی تازه بکشم و آسمان آرامشی در من ایجاد کند…در باغچه ی خانه پدربزرگم نخل بود هنگامی که من به بالای آن نگاه کردم شخصی مطابق با گفته های خاله ام درباره‌ی پسر بچه دیدم،به من خیره شده بود و اصلا پلک نمیزد با اینکه فاصله زیاد بود اما من چشانش را با وضوح میدیدم …نفسم بند آمد و شتابان به سوی مادرم دویدم و به او گفتم وقتی آمد هیچی ندیدیم گفت خیالاتی شدی اما من مطمئنم خیالاتی نشده ام.

مطالب مرتبط

۵ دیدگاه. ترک جدید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Fill out this field
Fill out this field
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.

فهرست
error: !خطا: محتوا محافظت شده است