خاطره ماورایی عجیب ولی واقعی

(خاطره ماورایی ارسال شده به علی لند توسط: یاسین نگهداری)

یه روز تازه از مدرسه امده بودم خونه سردرد گرفته بودم حالم بد بود کیفمو در اوردم گزاشتم تو اتاقم رفتم سر سفره برای غذا خوردن بهد از غذا خوردن خوابم برد وخواب دیدم جلوی یه قبر وایسادم که روش نوشته بود حسین چهره یهو از خواب پریدم دیدم هیچکس خونه نیست می خواستم بیخیال بشم دوباره بخوابم ولی نشد پاشدم رفتم خونه عمم دیدم کسی نیست بابام زنگ گوشیم زد گفت کجایی گفتم خوتهی عمم گفت بیا باید بریم قبرستون گفتم چرا گفت حسین مرده!

مطالب مرتبط

مشترک شدن در کامنت های این مطلب
من را مطلع کن از:
guest
2 کامنت
قدیمی ترین
تازه ترین بیشترین رای داده شده
فیدبک های داخلی
مشاهده همه کامنت ها
فهرست
error: !خطا: محتوا محافظت شده است